از زبون خدیج-۲
دیروز فهمیدم که قراره امروز واسم خواستگار بیاد..
خیلی شوکه شدم...اخه من که هنوز سنی ندارم..مامانم میگه اون پسره.. ، پسره خوبیه..!!
کار خوب..درامده خوب...تحصیلاتشم که نگو..وقتی این خبر رو شنیدم نمی دون چرا یاد اون پسر تو کوچمون افتادم..
دلم گرفت یهو...
نمی دونم...دیگه نمی خوام بهش فکر کنم...اون اگه منو دوست داشت بهم میگفت...من میدونم...اون اصلا منو دوست نداره....حالا به من نگاه میکنه دلیل نمیشه که منو دوست داره..!!
خدایا..هر چی که صلاحمه همون بشه...
تا شب چیزی نمونده...یعنی چی میشه..؟؟؟
1 
