پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391

از زبون خدیج-۲


دیروز فهمیدم که قراره امروز واسم خواستگار بیاد..
خیلی شوکه شدم...اخه من که هنوز سنی ندارم..مامانم میگه اون پسره.. ، پسره خوبیه..!!
کار خوب..درامده خوب...تحصیلاتشم که نگو..وقتی این خبر رو شنیدم نمی دون چرا یاد اون پسر تو کوچمون افتادم..
دلم گرفت یهو...
نمی دونم...دیگه نمی خوام بهش فکر کنم...اون اگه منو دوست داشت بهم میگفت...من میدونم...اون اصلا منو دوست نداره....حالا به من نگاه میکنه دلیل نمیشه که منو دوست داره..!!
خدایا..هر چی که صلاحمه همون بشه...
تا شب چیزی نمونده...یعنی چی میشه..؟؟؟
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391

از زبون  خدیج-۱


امروز باز وقتی رفتم بیرون ..اون پسر رو دیدم که ایستاده کنار تیر چراغ برق..مثل همیشه به من نگاه میکرد..
منم مثل همیشه خودم رو واسش گرفتم..نمی دونم چه جوریه وقتی این ظاهر رو دارم ( یه شال با کابشن نارنجی ) شنگول تر میشه..
انگار که منو با این ظاهر بیشتر دوست داره..رفتم طرف مغازه عمو حمید ..اونم نزدیکای من بود..یه جوری بود که انگار دوست داره یه چیزی به من بگه...تمام مدت حرکاتش رو زیر نظر داشتم...خیلی با خودش درگیر بود...فک میکنم منو واقعا دوس داره...اخه میدونی چیه..؟ یه دوست دارم که همیشه از حرکات پسر عموش که دوسش داره برام تعریف میکنه...یه جورایی شبیه هم ان..نمی دونم شاید یه عشق بچه گانس...
گاهی اوقات که میخوام بیام تو بالکن میترسم...پیش خودم فکر میکنم نکنه دوباره بیرون وایساده باشه...خب راستشو بخواید یه ذره ازش خجلالت میکشم...
نمیدونم...ولی احساسه من بهم دروغ نمیگه...

شاید یه روز بهم گفت...


---------------------------------------------------------------------------


امیدوارم بازم خدیج به دوستش که میاد اینجا خیالاتشو بگه که بنویسم...اسم دوستشم خدیج هستش ...جالبه

شنبه 23 اردیبهشت 1391

فصلی بی خدیج


"به خدیج سپردم زود زود بیاد پیشت...الان سلام رسوند...دیگه اومدم تو وبلاگت با خدیج خانم هم دوست شدم...
اتفاقا چه دختر خوبی هم هست...فقط یه کم ، کم حرفه...درست میشه اونم..

راستی..سپردم بیاد تو ذهنت...اجازه اومدن پیشت رو بهش ندادم...گفتم هول میشی...یه وقت یه کاری دست خودت میدی..."



من اسمم همینه خدیج جان

اذیتم نشدم و آدرسم نمیخوام خدیج جان

خوب بودن مثه تنها نبودن خیاله خدیج جان

میدونم اذیتت کرده حرفام خدیج جان


خدیج جان موفق باشی تو امتحانات خدیج جان 

جمعه 22 اردیبهشت 1391

چرا؟؟؟

عجبا

آدم چیزایی میبینه که میخواد خودشو بکشه

وااااااااااای توی ده دقیقه چیزایی دیدم که فقط حرصم درومد


چرا با من اینکارو میکنن خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391

باشه!!!


همه ی نوشته هامو سوزوندم(هر روز به قتل میرسمو شعر من فقط ،به انتشار شعله کبریت میرسه)
دیگه از گذشته چیزی ندارم که یادم بیاد حتی چیزی که امروز دیدم و مربوط به اون نوشته ها میشه
هرچی هست همین حالاست همین امروز
و نوشته های این وبلاگ که با یه دکمه حذف میشن
و آینده.
آینده ای که آیینه اش همین گذشته ی سوخته است
امیدی هست؟تاریکه؟کور شدم؟
هرچی هست سیاهه.مشکی.

و
الان یه نفر گفت :" امیدواری چیز خوبیه ولی نه در مورد این جور چیزا.. "
اما من فقط به خودم امیدوار شدم ها!!!

راستی..
خیلی هم خوب نیست تو واقعیت بعضی چیزا رو لمس کنی...!!!!

همون خیالش هم زیاده...باور کن...



سه شنبه 19 اردیبهشت 1391

برای یه دختر

هر جای دنیایی دلم اونجاست 
من کعبه مو دور تو میسازم
من پشت کردم به همه دنیا
تا رو به تو سجاده بندازم
هر روز حسم تازه تر میشه
غرق تو میشم بلکه دریا شم
بیزارم از اینکه تمام عمر
از روی عادت عاشقت باشم
گاهی پرستیدن عبادت نیست
با اینکه سر رو مهر میزاری
گاهی برای دیدن عشقت
باید سر از رو مهر برداری
یک عمر هر دردی به من دادی
حس میکنم عین نیازم بود
جایی که افتادم به پای تو
زیباترین جای نمازم بود
هر جای دنیایی دلم اونجاست
من کعبه مو دور تو میسازم
من پشت کردم به همه دنیا
تا رو به تو سجاده بندازم

------------------------------------------------------------

" واقعی..."( این دیگه خیالی نیست)......................................................


دوشنبه 18 اردیبهشت 1391

دروغه


آخ که چه دلگیره هوای من بی تو
چقد نفس گیره قدم زدن بی تو

تو خلوت کوچه گرفتن دستات همش دروغه دروغ

چقد ادامه بدم به گم شدن تو این خیابونای شلوغ


تو کافه خالی یه استکان چایی کنار تنهایی
اونطرف میزم
جات خالیه عزیزم

پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391

فصلی با خدیج-۵


از ظهر جلوی چشمامه
چرا کاری نمیکنم؟؟؟
چرا نمیرم جلو یه جواب نه بشنوم و بازم خودم و لعنت کنم...حداقل از این بلاتکلیفی در میام
نه... دوست دارم این وضعیت رو چون اگه نه بشنوم دیگه حتی این لحظه ها رو هم ندارم
ولی اگه واقعا اون جوری که نشون میده باشه و نرم جلو؟؟؟
تجربه هام همه برخلاف این بودن:(
من همیشه اشتباه دیدم نگاه ها رو
سرنوشتم تنهاییه نباید زیاد تلاش کنم
اما فردا باید یه کاری کنم ...ای وای

...

یکشنبه 10 اردیبهشت 1391

:(

         :):):):):):):):):):):):):):):):):):):):):):):):):) :):):):):):):):):):):):):):):):):

با تمام وجود غمگینم

یکشنبه 3 اردیبهشت 1391

پیشرفت

خیلی ذوق زده ام هه هه هه 

الان دارم از اینترنت هوشمند استفاده میکنم کاری که توی شهرایی مثل کرج و تهران خیلی وقته حتی از مد افتاده

ما که بیست کیلومتر از کرج فاصله داریم حالا بعد از شهر شدن خطوط تلفن هم عوض شدن و وصل شدیم به کرج البته adsl ثبت نام کردیم ولی هنوز خبری نیست.

پیشرفت باعث شده از امروز بتونم هر روز بیام نت ولی باید آخر ماه ببینم چقدر روی قبض پول میاد:(

چهارشنبه 23 فروردین 1391

شب شکن

کسی هوس نمیکند که با من آشنا شود
برای بارش تنم شوق اقاقیا شود

اگر برای مرگ غم نیاز من یک هوس است
چرا صدا نزد مرا کسی که بهترین کس است

نامه سرگذشت من نوشته شد به دست باد
کبوتر نامه بری دل به دیار من نداد

برای کوچ تن عشق کوچه پر از ترانه بود
ثانیه های مرگ ما زندگی عاشقانه بود

تو بودی آشنای من ای که لبالب از منی
تشنه الهام شبم تو فکر شب شکستنی

من شب مهبوت خزان تو پر دریغ قصه ای
بگو کجاست اسم تو ای که مرا نوشته ای

به جز شکوه تن تو منکه سحر نمیشوم
به جز حدیث دست تو کوبه در نمیشوم

چرا هوس نمیکنی که با من آشنا شوی
دوباره برکشتی من سایه ناخدا شوی

   
سه شنبه 15 فروردین 1391

کابوس



وقتی که زندگی یه تئاتر مزخرفه
تنها به جرعه های فراموشی دلخوشم


کسی و مثله من پیدا نمیکنی که هنگام بیداری بختک روش افتاده باشه و هر تصویری که میبینه کابوس باشه
وقتی چشمات میبینن و نمیتونی لمس کنی زیبایی هارو
وقتی کسی صداتو نمیشنوه و فریادت به جایی نمیرسه

بدتر از همه اینه که شبها هم تصاویر دیده شده روز توی خواب مرور میشن


دستم به جایی بند نیست و نه دل کسی به بودن من خوش
سه شنبه 15 فروردین 1391

فصلی با خدیج-4

دیگه جلوی چشمام نیست
یعنی چی شده؟؟؟
نمیخوام خیالاتم رو بنویسم ...فعلا فصل خدیج تموم شد...اگه خبری شد تو قسمت پنجم مینویسم...اگه قسمت پنجمی باشه

سه شنبه 8 فروردین 1391

فصلی با خدیج-۳

از سوم عید رفتیم شمال.دیروز برگشتیم.

امروز بعدظهر دیدمش با یه تیپ جدید...


همون مانتو و شال نو اما روی همه اینا چادر مشکی.با چادر قدش بلندتر نشون میده.

انقدر سر خر زیاد بود امروز جلوی مغازه که حتی نشد توی چشماش نگاه کنم

از چادر بدم نمیاد حتی شاید خوشمم بیاد ولی خدیج رو با همون کاپشن نارنجی بیشتر دوس دارم

.

.

.

من بی عشق میمیرم و عشق روزی است که دستهایت را دارم .دستهایت را به من بسپار و زندگی ببخش به این مرده متحرک

سه شنبه 1 فروردین 1391

فصلی با خدیج -۲

اولین روز سال نو.همون اتفاق های تکراری و تکرار روزهای تنهایی

با ماشین توی محل دور میزدم،رسیدم به خیابون خلوت،اون سمت بلوار خدیج و داداشش که شاید ده ساله باشه توی ماشین باباش آموزش رانندگی میبینند!

و خدیج رو با مانتو و شال نو و بدون اون کاپشن نارنجی دیدم که داشت میرفت پشت فرمون.

به رنگ نارنجی حساس شدم.تا نارنجی میبینم سرم میچرخه دقت میکنم اما خدیج نیست...


دوست دارم زودتر شب بشه و بخوابم.فردا برم مغازه رو باز کنم منتظر بشم تا خدیج از خونه بیاد بیرون.

باید کارو تموم کنم...یه قرار بذارم واسه همه ی عمر؟؟؟


   1      2      3      4      5      6      7      8      >>